Hold Me While I Lose My Grip
«خدا ذهن ندارد.»
روی حیاط پشتی دانشکده، برف نشسته، جایی که نورِ خورشید نیست. قدم میزنم. پا تند میکنم. ناگهان خودم را در حال دویدن میبینم، با حداکثر سرعت. «قسم به دویدن، و تو چه میدانی که دویدن چیست؟»
پاهایم میخاهند مغزم را شکست بدهند، سرعتِ تنم میخاهد به سرعتِ مغزم غلبه کند. در یک لحظهی یگانه، همهچیز یکی میشود، تن و ذهنم یکپارچه میشوند، وجودم واحد میشود و خودم را، تمامی خودم را در مییابم.
میایستم.
سایهام محو شده است.
«و از روحِ خود در آن دمیدم.»
سبا، بیا نزدیکتر. بیا توی نور. آها. حالا نیمی از صورتت روشن است. سبا، آن دایرههای درخشان را به من بده. آن دایرههای قهوهای روشن که تو را همیشه لو دادهاند. بگذار عصارهشان را توی این صدف پوسیده نگه دارم برای ادامه دادن. سبا، روحت را به من میفروشی؟ آن روحِ مجنون که در اتاقی که تنها پردههای نازک و سفیدی از دنیا جدایش میکنند، بیتوجه به زمان و معلق در مکان میرقصد. روحِ تو قاتلست، هزاربار میمیراند و زنده میکند. سبا خدا بامن نکرد کاری را که تو با من کردی. دستت را بده. نترس. بگذار گرمایت از سرانگشتانت بدود توی قلبِ من، بدود روی گونههایم، توی دایرههای درخشانِ قهوهای من.
«انسان حیوان ناطق است.»
انگشتر الماسِ اصل، تنها چیزی بود که بعد از همهی آن رنجها و تنگناهای زندگی برایش باقی مانده بود. وقتی به انعکاس تصویرش در آن تراشهی هزار رنگ نگاه میکرد، انگار هزاران تن، گنگ و خاموش، به دورِ مرکزی میچرخیدند و و از هزاربرابر شدنِ خودش متعجب میشد. روزی بالاخره الماس را به تنش کشید. از فاصلهی تختِ بینِ سینههایش، تا شکم نرم و بیآزارش. بعد از کمی خون و رنج، هزاران تن از بدنش به بیرون پر کشیدند. هزارن تن که دیگر نه گنگ بودند، نه خاموش و نالهی آزادیشان، مثلِ جیغ سهرههای ساکنِ جنگلهای خیس، در هوا منتشر میشد.
