Hold Me While I Lose My Grip

«خدا ذهن ندارد.»

روی حیاط پشتی دانشکده، برف نشسته، جایی که نورِ خورشید نیست. قدم می‌زنم. پا تند می‌کنم. ناگهان خودم را در حال دویدن می‌بینم، با حداکثر سرعت. «قسم به دویدن، و تو چه می‌دانی که دویدن چیست؟»

پاهایم می‌خاهند مغزم را شکست بدهند، سرعتِ تنم می‌خاهد به سرعتِ مغزم غلبه کند. در یک لحظه‌ی یگانه، همه‌چیز یکی می‌شود، تن و ذهنم یک‌پارچه می‌شوند، وجودم واحد می‌شود و خودم را، تمامی خودم را در می‌یابم.

می‌ایستم.

سایه‌ام محو شده است.


«و از روحِ خود در آن دمیدم.»

سبا، بیا نزدیک‌تر. بیا توی نور. آها. حالا نیمی از صورتت روشن است. سبا، آن دایره‌های درخشان را به من بده. آن دایره‌های قهوه‌ای روشن که تو را همیشه لو داده‌اند. بگذار عصاره‌شان را توی این صدف پوسیده نگه دارم برای ادامه دادن. سبا، روحت را به من می‌فروشی؟ آن روحِ مجنون که در اتاقی که تنها پرده‌های نازک و سفیدی از دنیا جدایش می‌کنند، بی‌توجه به زمان و معلق در مکان می‌رقصد. روحِ تو قاتل‌ست، هزاربار می‌میراند و زنده می‌کند. سبا خدا بامن نکرد کاری را که تو با من کردی. دستت را بده. نترس. بگذار گرمایت از سرانگشتانت بدود توی قلبِ من، بدود روی گونه‌هایم، توی دایره‌های درخشانِ قهوه‌ای من.


«انسان حیوان ناطق است.»

انگشتر الماسِ اصل، تنها چیزی بود که بعد از همه‌ی آن رنج‌ها و تنگناهای زندگی برایش باقی مانده بود. وقتی به انعکاس تصویرش در آن تراشه‌ی هزار رنگ نگاه می‌کرد، انگار هزاران تن، گنگ و خاموش، به دورِ مرکزی می‌چرخیدند و و از هزاربرابر شدنِ خودش متعجب می‌شد. روزی بالاخره الماس را به تنش کشید. از فاصله‌ی تختِ بینِ سینه‌هایش، تا شکم نرم و بی‌آزارش. بعد از کمی خون و رنج، هزاران تن از بدنش به بیرون پر کشیدند. هزارن تن که دیگر نه گنگ بودند، نه خاموش و ناله‌ی آزادی‌شان، مثلِ جیغ سهره‌های ساکنِ جنگل‌های خیس، در هوا منتشر می‌شد.


.We Own The Sky

با ماشین می‌رویم بالا. از شهرکِ گ. و حاشیه‌ی پر برفش هم بالاتر. از منحنی‌های غول‌آسای برف هم بالاتر. می‌رویم جایی که دیگر راهی نیست. جاده‌ای نیست. می‌زنیم کنار و در حاشیه راه، نگاه می‌کنیم به پایین. به شهرِ بزرگ‌مان، که فریبنده‌ زیر نورِ قرمز، دراز کشیده. چراغ‌هاش شهر تک و توک روشن‌اند و نیستند و آسمان، به سرخی ملایمی می‌زند و دور و برمان را برف گرفته. لحظه جاوادانه می‌شود، زمان را فتح می‌کند. این را گوش می‌کنیم و راجع به خوشبخت بودمان حرف می‌زنیم. وقتِ برگشتن به پایین و به شهر، می‌گویم دنیا دارد روی خوش‌اش را بهمان نشان می‌دهد. با صدایی جدی می‌گویی مطمئنی که همین طورست. لبخند می‌زنم و به آرامی به جدیت‌ات تکیه می‌دهم.

Enough Is Enough

می‌دونی مشکل از چیه؟ مشکل دقیقن از همین‌جاس که بعضی آدما فک می‌کنن خوشبختی، مثِّ پول و قدرت و ایناس. یعنی منابعش محدودن. یعنی امکان دسترسیِ «همه» به خوشبختی وجود نداره، درست همون‌طور که همه نمی‌تونن ثروتمند یا قدرتمند باشن. اون وخ، واسه به رخ کشیدنِ خوشبختی‌شون مجبورن ــ لفظ دقیقن همینه ــ مجبورن تو رو بدبخت جلوه بدن. مجبورن خوشبختی رو مثِ یه تابلوی نئونیِ قرمز بگیرن دستشون و راه بیفتن توی شهر و به همه آدما پُزشو بدن، انگار که مثلن فوردِ موستانگ (درست گفتم؟!) یا کشتیِ تفریحی باشه. این آدما از دیدنِ شادی تو خوشحال نمی‌شن، چون می‌ترسن کاپِ قهرمانی «آسوده‌خاطرترین و خوشبخت‌ترین» رو ازشون بدزدی و تو لحظه‌های بی‌بدیل شادی سهیم باشی باهاشون. واسه همینه که تو، واسه این آدما، معمولن فرند آو میزری هستی. دوستِ لحظه‌های بگایی. تو سرخوشی‌هاشون جایی نداری. تو رابطه‌های دونفره‌شون جایی نداری. از خوشبختی‌شون پس زدی می‌شی، به حاشیه رونده می‌شی و وقتی ــ طبقِ تنها اصلِ موندگارِ روزگار ــ هیچی باقی نمی‌مونه و آدما برمی‌گردن به حالتِ دیفالتشون، دوباره چشم می‌گردونن دنبالِ تو که برگردی دستشون رو تو مستی‌های بدحالی، سفت بچسبی. 

حالا بحث اینه که «ایناف ایز ایناف» و اینا واس من یکی. تا قبلِ این فکر می‌کردم لابد ایراد از منه که همیشه به این شیوه حسِ رکب‌خوردگی دارم. اما خب، سر و کله‌ی آدم[ها]‌ای تو زندگی من پیدا شد که دیدگاهمو نسبت به خیلی چیزا تغییر دادن. من که دیگه هیچ دلم نمی‌خاد دنبالِ کسایی بدوم که حتی این زحمتو به خودشون نمی‌دن که به پشتِ سرشون نگاه کنن و منِ در حالِ دویدن رو ببینن. رشته‌های کلاف رو که مدت‌ها پیش ول کرده بودم. بعد ازینم تلاشی واسه گرفتنشون تو دستام نخاهد کرد، مگه اینه که واقعن حس کنم که ارزششو داره. 

× حالا بهتر شد. :)


Soulmate

چطور می‌دانستی که باید این جواب را به من بدهی؟ چطور می‌دانستی که از بینِ آن‌همه جوابِ ممکن، این درخشان‌ترین‌شان است که وسطِ خطی‌های تاکسی تجریش در میدانِ انقلابِ بارانی شلوغ، من را یک لحظه از خودم می‌کَنَد و می‌اندازد توی تو؟ جوری که درست نمی‌فهمم کدام منم و کدام تو. شاید نمی‌دانستی. شاید فقط این هم یکی از بازی‌های ــ به قول تو ــ «روح‌های هم‌پوشان‌مان» است که آن چیزی که می‌گویی انگار از توی ذهن من درآمده و برعکس.

روی پلِ مینی‌سیتی بینِ آن همه ماشینی که از دریای آب بیرون می‌آمدند و فرو می‌رفتند و آن همه نور که توی یک نقطه بهم می‌رسیدند، ایستادم و فکر کردم، چقدر جای دیگری نمی‌خواهم باشم. کسِ دیگری نمی‌خواهم باشم. این‌ راه‌ها که مرا دنبال کرده‌اند و رسانده‌اند به این‌جا، همه‌شان چقدر خوب بوده‌اند. چقدر بی‌نقص بوده زندگی‌ام که حالا این‌جا هستم و حالم مثلِ هوای تمیزِ باران‌زاده، بیدار است و تو کنارِ من هستی و می‌مانی.

دستم را ــ محکم ــ بگیر.

چاه

من بهش گفتم که بس کند. قسم می‌خورم که گفتم، با صدایی که انگار از عمق خیسِ یک چاه کهنه می‌آمد: «بس کن.» همان لحظه که صدایم خلق شد و مستقل از من راهش را در هوای بین‌مان ادامه داد، فهمیدم چه حرفِ مضحکی زده‌ام. «بس کن»، انگار می‌توانی خودت را از این کار نگه داری و آن کار را شروع کنی، انگار کارِ دیگری هست و همه‌ش همین نیست.

از آن‌جا که ایستاده بودم، شیارهای عمیقی را روی پوستِ خشکش می‌دیدم که در اثر چندباره‌ی کندن زمین بایرِ زیرپایمان روی دستش افتاده بود. هوا تاریک بود و نمی‌توانستم عمقِ چاله‌ای را که داشت می‌کَند حدس بزنم. چشم‌هایم را بستم و سعی کردم تعداد روزهایی را به خاطر بیاورم که مشغولِ این کار بوده، هر روز صبح که از گورِ دست‌ساخته‌اش برمی‌خاسته، و هر که شب به این گور عمق می‌داده. اما حسابِ روزها و شب‌ها از دستم در رفته بود، و مهم‌تر از آن حسابِ روزهایی که می‌آیند. دور از من و او و چاه‌هزاران‌ساله‌ای که بینمان فاصله انداخته بود، انتهای تاریخ به همه‌ی احتمالاتش باز بود. اما ضرورتی روی تن‌هایمان سنگینی می‌کرد که او را به کندن این چاه وا می‌داشت، چاهی از خلاء که همه‌ی نداشته‌هایش را می‌شد تویش دید، گستره‌ی بزرگی از عدم. ضرورتی که «بس کن» شکننده‌ی من را می‌بلعید و زخم‌های روی دست او را وسیع‌تر می‌کرد.

پ‌ن: یه بابایی بود که می‌گف پررنگ‌ترین نقشُ تو زندگیِ شما اونی رو داره که تو دهم‌ثانیه‌ی قبل به فلان رفتن، بش فکر می‌کنین. اون لحظه که چشماتونو می‌بندین و فک می‌کنین بهش. 

ملکه

درست خاطرم نیست که چطور با هم آشنا شدیم. اما از موقعی که یادم هست، هر از چندگاهی سر و کله‌اش توی زندگی‌ام پیدا می‌شد، تکیه زده به در خانه‌ام. تا حالا چندبار آدرسم را تغییر داده‌ام، اما هر بار بازهم پیدایش شده، در لحظه‌هایی که تهِ چاهِ نموری گیر افتاده‌ام و فکر می‌کنم هرگز بالا نمی‌آیم، و لحظه‌هایی که سرخوشی تحمل ناپذیری در مغزم توفان به پا کرده. تعجبی هم ندارد که چطور آدرسم را پیدا می‌کند. دوستان مشترکِ زیادی داریم، گرچه هرگز راجع بهشان حرف نمی‌زنیم. چندبار سعی کرده‌ام حرف را بکشانم به سمت آشناهای مشترکمان، که تقریبن تمامِ دوستان من را تشکیل می‌دهند. اما هربار با سکوت‌های طولانی و پک‌های عمیق به سیگار مواجه شده‌ام، و از تلاشم برای گرم کردن مکالمه دست کشیده‌ام. به نظر می‌رسد «گرم کردن» چیزی در حضور این آدم کاملا بی‌فایده‌ست، حتی هوا. می‌دانم که مدت‌ها در سرزمین‌های سردسیری زندگی کرده و فکر می‌کنم، این سرما به تمامی تنش نفوذ کرده و به جزیی از او مبدل شده باشد. برایم از سربازانی تعریف کرده که در آن سرزمین از شدت سرما پلک‌هایشان را از دست‌ می‌داده‌اند و دستِ آخر از بی‌خابی می‌مرده‌اند. ازش پرسیدم مگر آن‌جا جنگ بوده؟ که جوابی نداد و نگاهش محو شد، انگار که باد سهمگینی او را از خانه‌ی من پرت کرده باشد به مکان، و زمان دیگری.

هربار که می‌آید تا مدت‌ها بعد از رفتنش این سرما در فضای خانه معلق و سرگردان است. شاید باور نکنید اما گاهی در چله‌ی زمستان پنجره‌ها را باز گذاشته‌ام تا این سرمای بی‌مثل و مانند بیرون برود و یک سرمای زمستانی دلگیر جایش را بگیرد، اما فایده‌ای ندارد. باید بگذاری این سرما و عطرِ عجیب غریبش ــ که ترکیبی از کاج و و خیسی و صمغ و چیزهای دیگری‌ست که درست نمی‌دانم ــ تو را منگ کند. کله‌ات را از کار بیاندازد. انگار توی این سرما یک معجونی‌ست که تو را وادار می‌کند به یک خاطره‌ی مبهم فکر کنی، خاطره‌ای که از اعماق ذهنت دست و پا زنان بالا می‌آید، مثلِ قطاری در مه کم کم به تو نزدیک می‌شود، جان می‌گیرد، و در نهایت تو را له می‌کند. فرقی نمی‌کند چه جور خاطره‌ای باشد. مثلا پلیوری که در چهار سالگی می‌پوشیده‌ای، یا آن طوری که اولین عشقت را برای اولین از پنجره‌ی خانه‌تان دیدی. همه‌ی ا:8.9ن‌ها به یک اندازه کله‌ات را منگ می‌کنند. توی این سرمای اساطیری همه‌چیز یکی می‌شود: زمان‌ها و مکان‌ها و اشخاص و بوها و صداها و معجون یک‌دست نورانی‌ای از آن بیرون می‌آید، معجونی که اندوه ازلی و ابدی را به یاد تو خواهد آورد.

راستش از این سرما که بگذریم، این که نمی‌خواهم او را ببینم دلیل دیگری دارد. می‌دانم که نه شوهری دارد و نه بچه‌ای، خودش چیزی نگفته اما نگفته پیداست که از آن‌جور آدم‌ها نیست. گرچه توی صورتش، یا الفاظش هیچ خطی از تنهایی پیدا نیست. انگار خداوند از این مجسمه‌ی مرمر سرد فقط یک نسخه ساخته، یک نسخه‌ای که به هیچ فردِ دیگری یا اصلا به هیچ کجای این دنیا نمی‌آید. برای همین است که سرگردان و آواره است، گرچه خودش چیزی نمی‌گوید و ناراحت هم نیست اما من فکر میکنم هرکس باید خانه‌ای برای خودش داشته باشد. شاید هم دارد، جایی در همان سرزمین‌های سردسیری که ازشان تعریف می‌کند. ما خیلی راجع به این مسایل حرف نمی‌زنیم. می‌دانید؟ بیشتر می‌آید و از احوالات من می‌پرسد. واقعن می‌پرسد. نه این که تعارف کرده باشد یا ادب را به جا آورده باشد. واقعن می‌پرسد و من هم راستش را به او می‌گویم. یعنی چاره‌ی دیگری ندارم. وقتی زل می‌زند به آدم، نور چشم‌هایش مثلِ نوری چراغ ماشین‌های گشت است که یک دفعه می‌‍افتد روت و تو را در هر حالی که هستی روشن می‌کند. دفعه‌ی آخر هم، همین طور شد. آمده بود به خانه‌ام و من از دیدنش تعجبی نکردم. شب قبلش به یک مهمانی مفصل رفته بوم و سردردم تا غروبِ فردا طول کشیده بود. خم شده بودم روی زمین و داشتم نامه‌هایی :77/ه برایم آمده بود را جمع می‌کردم، دسته‌ای از تبلیغ‌ها و اخطارها و تهدیدهایی که به خانه‌ی من آمده بود، ولی انگار دیگر به  من مربوط نمی‌شد. کمی از حالم پرسید و من همین طور که موهایم را جمع می‌کردم، جوابش را با لبخند دادم و برایش چای ریختم تا پشت میزِ آشپزخانه بنشیند. تا این‌جا همه چیز سالم پیش می‌رفت، اما خدا خدا می‌کردم زودتر برود، قبل از آن که دوباره با آن چشم‌های هزار رنگش به من نگاه کند و آن سوال کذا را بپرسد. همه چیز عادی جلوه می‌کرد، غروب دل‌انگیز زمستانی و دو دوست قدیمی که پای میزی در آشپزخانه‌ی نقلی و تر تمیزی چای می‌خورند. خوب می‌دانستم زمان آبستن چه انفجار مهیبی‌ست، و می‌دانستم که بالاخره اتفاق خواهد افتاد. بالاخره او چشم‌هایش را نه از سر لذت یا درد، بلکه از سر عادت همیشگی باز کرد، و نور چشم‌هایش کلِ حبابِ سست زندگی عادی‌ام ترکاند، هم‌چنان که با لبخند هوشمندانه‌ای به من رو کرد، و از من پرسید:

?So, How Is Your Life Today

 

پ‌ن: شان نزول کلّ این نوشته، چیزی نیست جز این آهنگِ دیوانه کننده.

Reach Out And Touch Faith

صدای آبی که توی کاسه‌ی توالت‌فرنگی می‌چرخد، از لوله‌ها بیرون می‌رود، و آبِ تازه و شفافی که جای آن را می‌گیرد. با دست‌های خیسش از درِ توالت بیرون می‌زند، قطره‌های آب از انگشت‌های کشیده‌اش روی پادریِ پرزبلندِ دست‌شویی می‌چکند و من مسیرشان را با چشم دنبال می‌کنم. از دست‌هایش بخار ملایمی بلند می‌شود. پشتِ پنجره باد به همراهی ذراتِ نئشگی‌آور سفید، به رقص درآمده‌اند.

دست‌هایش را به پشت شلوار جین کهنه‌اش می‌کشد و در درگاه می‌ایستد به لبخند زدن، لبخند حجیم و بزرگی که مرزهای صورتش را می‌پوشاند. همچنان که جانِ بیشتری به لبخندش می‌دهد، تمامی آن‌چه در اطراف چارچوب صورتش هست، رنگ‌پریده و رنگ‌پریده‌تر می‌شود، مثل لکه‌ی نادرستی روی تنِ جهان بخار می‌شود ــ مجاز می‌رود و حقیقت می‌ماند. و من، فکر می‌کنم شاید بتوانم دستِ پینه‌بسته و غبارآلودم را دراز کنم، و آن هاله‌ی زرّین را به آرامی از روی لب‌هایش بردارم، بی‎آن که چیزی از تمامیتِ قدسی آن، کاسته باشم.

بیمِ سرما و گردبادی چنین هایل

فکر کنم شماها تصمیم گرفتید مستقیم بروید، یا من تصمیم گرفتم این جنگلِ بی‌نظم را جورِ دیگری امتحان کنم. نه، نگو که مهم نیست و حالا فقط باید به فکر پر کردن شکافی باشیم که میانِ ذهن‌هامان افتاده. واقعن مهم هست. حالا می‌توانید چشمانِ درخشان از پیروزی‌تان را روی هم بگذارید و سیمای من را به خاطر بیاورید. می‌دانم، خوب می‌دانم که جزئیاتِ صورتم خاطر هیچ‌کدامتان نیست. یا طوری که دست‌هایم را تکان می‌داده‌ام، یا آن کلمه‌هایی در به کار بردنشان اصرار داشتم. می‌دانم که نمی‌توانید به یاد بیاورید آخرین باری که من را دیدید کِی بوده، یا آن آخرین و بلندترین موجی که من را بلعید دقیقن کجا رخ داد. نمی‌دانم من تصمیم گرفتم این جنگلِ بی‌نظم را جورِ دیگری امتحان کنم، یا شماها تصمیم گرفتید مستقیم بروید. البته حالا دیگر اهمیتی ندارد. حالا که انگشت‌ها سرماندیده و شُل و وارفته‌تان، ظرافتِ کشیده‌ی انگشتان دیگری را توی مشت گرفته ــ جوری که انگار هرگز از هم جدا نبوده‌اید ــ به یاد آوردن من بی‌فایده به نظر می‌رسد. من هم به همین فکر می‌کنم، به این که شاید بشود جوری دیگری هستی این جنگل را دید، زنده ماند، و هرگز به پشتِ سر نگاه نکرد.

Toma

یادم است دال توی یکی از پست‌های وبلاگش نوشته بود پیروزی روحانی، پیروزیِ «عقلانیت» در عرصه‌ی سیاست است. کاری به صدق و کذب حرفش ندارم. می‌خواهم بگویم من هم یک نفر نیستم، در من هم هزاران تن زندگی می‌کنند و همیشه اکثریت، آن طرفی از ذهنم که بیشتر و لزومن قوی‌تر است، مهار همه‌ی کارها و تصمیم‌ها و حتی مهار تنم را به دست می‌گیرد. اما حالا، که با زنندگی‌ای که خلاء توی ذهنم دارد مواجه شده‌ام، قرار است افسارِ ذهنم را بدهم دستِ وری که عقلانی‌تر عمل می‌کند و خدشه‌های عاطفی بر بدنه‌ی مغزم وارد نکنم. به امیدِ روزی که همه‌مان با عقلمان زندگی کنیم تا با هر چیز دیگر.

پ‌ن: نامِ پست اسمِ یک آهنگ است از گروهِ امریکایی پوسیفر. از این‌جا گوش بدهید. معنیِ دیگر آن، تومای حواری که گاهی تومای شکاک نامیده می‌شد، یکی از حواریون مسیح است که بیشتر به علت شکاکی در مورد زنده‌شدن مسیح معروف است و تا خود دست در زخم‌های مسیح نبرد باور نکرد که مسیح زنده شده‌است.

ارتفاعِ روح

قبل‌تر، می‌نِشست روی صندلی سلطنتیِ قهوه‌ای رنگی که کنار پنجره‌ی خانه‌ی کوچک بود. اول کلامش قطع می‌شد، بعد، انگار که از تاب بلند او را به پایین هل داده باشند، پلک‌هایش را به کندی روی هم می‌فرسایید و دقیقه‌ها می‌گذشتند و من خیره نگاهش می‌کردم. وقتی چشم‌هایش را باز می‌کرد، لایه‌ای از خون دنیایش را پوشانده بود. بعد نوبتِ آن می‌رسید که چیزهایی را درباره آن چه حس کرده بود بر زبانش بغلتاند: «حفره‌ی بزرگی توی دلم سر بازکرده است، من... به حاشیه رانده شده‌ام... می‌میرم» و من لیوان آب و قرص را به دستش می‌دادم.

آن زمان می‌دانستم. می‌دانستم که هرگز نخواهد مرد، که نورِ آفتاب همچنان به شیارهای صورتش خواهد تابید و این کلمات مبالغه‌آمیز برای آن‌اند که دست‌هایش را در لاکِ آبی و سرد انگشت‌هایم بپوشانم. اما حالا دیگر چیزی به خاطر نمی‌آورم. پنجره‌ی زمان باز شده است، و من را با قوای مکنده و ناشناسی بر زمینه‌ای پرت کرده که باید او را زندگی کنم. آن چه که از خودم می‌شناختم دیگر وجود ندارد. حالا این من هستم که ناگهان از ارتفاع وسیع و غیر قابل تخمینی به پایین پرتاب می‌شوم، چشم‌هایم را به کندی می‌بندم و ترکش‌هایی در مغزم، هم‌زمان به جلو رانده می‌شوند. به جایی نورانی و سفید، نزدیک پشت چشم‌هایم. با این تفاوت که دیگر کسی نیست، من بر بلندای ایمان شکسته‌ام ــ به تنهایی ــ ایستاده‌ام.

گناهِ طبیعت

این که تو محصولِ کشتِ انسان، تو باغ‌وحشی

یعنی تو گناهِ طبیعتو ــ هرگز ــ نمی‌بخشی.

این که رفتارِ مردم شبیه به این که می‌خوانِت نیست،

یعنی ذره‌ی زنده‌ای تو طبیعت نگرانت نیست.

این که تو فَکِّت حس می‌کنی درد زیادی

یعنی دندوناتو تو خاب رو هم فِـــــــشار می‌دادی 

این که تو نوزادِ درّنده‌ی همین فصلی،

این که حلقه‌ی بعدیِ زنجیره‌ی تولید «نسل»ــی...


پ‌ن: و با تشکر از هادی پاکزاد که اگر نبود دنیا چیزی کم داشت.

رسوایی

هیکلِ هیولایی و کندش، سقوط می‌کند روی زمین. بلند نمی‌شود. می‌نشیند لب جوبِ آب، بعد با انگشت‌های کلفتی که بوی از ظرافت نبرده‌اند، تارِ موی بلند و نامعلومی را می‌زند پشت گوشش. پیاده‌رو پُرعبور است و کسی حواسش به او نیست. دوباره گیر کرده روی یک نقطه‌ی نافهمیدنی، خطِ نگاهش را می‌گیرم اما چیزی دستگیرم نمی‌شود. دوتا نقطه‌ی آبیِ شفاف توی چشم‌خانه‌اش می‌گردند و مثل دلش، آرام نمی‌گیرند.

ــ «بلند شو. ببین همه دارن نگاهمون می‌کننا؟»

تخمم هم نیست کسی تماشایم کند یا نه. همه‌ی مردمِ این شهرِ کوچکِ صنعتی هزاربار من را با او توی راهروهای کارخانه دیده بودند. وقتی شکافِ بین تن‌هایمان را حتی لایه‌ی نور و غبار هم پر نکرده بود. همان‌جا آبرویم را داده بودم که پناهِ او را بخرم. حالا دیگر فکر کردن به رسوایی و متعلقاتش مضحک به نظر می‌آمد.

ــ «بلند شو نوری. بلند شو.»

مثلِ همیشه می‌دانم که بی‌فایده‌ست. می‌دانم که شبحِ ذکاوت و هوشیاری از مغزش پر کشیده، می‌دانم که این دفعه همه‌ی آن باری که مجبورش می‌کنند توی کارخانه جابه‌جا کند، استخوان‌های شانه‌اش را ترکانده و حالا تا غروب این‌جا خواهد نشست و به توپِ نارنجی رنگی خیره خواهد ماند که در افق پایین‌تر می‌رود و موها و مغز مرا به آتش می‌کشد. می‌دانم که اگر خَم شوم تا دستش را بگیرم، مرا روی زمین هُل خواهد داد و بدترین حرف‌ها را نثارم خواهد کرد. نه فحش‌های زنانه‌ای که مثل سوسوی غروب بناگوشم را سُرخ کنند، بلکه حرف‌هایی راجبِ بی‌لیاقتی‌ام و بی‌انصافیِ‌ام و این که باید تکه تکه شوم، باید در چرخ‌دنده‌های آن ماشین بزرگِ نخ‌ریسی تکه تکه شوم و فقط این‌گونه‌ست که از خودخواهی‌ام تُهی خواهم شد، تطهیر می‌شوم و می‌دانم، درست می‌دانم که این بازی تا کجا خواهد رفت، و امشب، گلویم پاره خواهد شد. نه از اندوه، نه از بغض، بلکه از شدت رنجِ حملِ کلمه‌هایی که پشتِ حنجره‌ام را به خون کشیده‌اند. و فردا که در کوچه‌های این شهر به سمتِ کارخانه راه بیفتم، مردم گلوی ورم کرده‌ام را خواهند دید و همه چیز لو خواهد رفت، گرچه، حالا دیگر فکر کردن به رسوایی و متعلقاتش مضحک به نظر می‌آمد. 


.Tilling Your Own Grave To Keep You Level

خب سبا، می‌دانی چه آدمِ کثیفی هستی؟ خب خب خب، پَس چرا خفه نمی‌شوی؟ چرا پاهایت را جمع نمی‌کنی توی شکمت، تکیه نمی‌دهی به شیشه لرزان ماشین که سَرَت را بلرزاند و بالا بیاوری؟ حواست هست من چقدر صبورم که تحملت می‌کنم؟ خوب حواست هست که هیچ‌کدام لبخندهایم واقعی نیستند و همه‌شان قلابی‌اند برای این که دندان‌های بُرّنده‌ام را نبینی؟ متوجه هستی که چه گهِ نابی هستی و من چه‌قدر خوبم که هنوز دارم با تو راه می‌آیم و برتری‌طلبی‌ات را ارضا می‌کنم و دم به دم بهت یادآوری نمی‌کنم آن سیاه‌چاله‌ی مکنده دارد خودت را هم می‌شکاند و خم می‌کند و قورت می‌دهد؟ ها؟ می‌فهمی؟ نه؟ نمی‌فهمی؟ می‌دانی من چه‌قدر خوبم که درِ ماشینی را که با سرعت صد و بیستِ همیشگی از صیادِ همیشگی می‌گذرد، باز نمی‌کنم، تو را به بیرون هل نمی‌دهم تا تکه تکه شوی و همه‌مان با هم رستگار شویم؟ می‌فهمی چه‌قدر خوبم که با انگشت‌های گرمم خفه‌ات نمی‌کنم، در حالی که خودت هم می‌خواهی از شرّ خودت خلاص شوی؟ درک می‌کنی لطف و بزرگواری‌ام را؟ وقتی که خودت هم این همه بیزاری از خودت، من به دنبالت می‌آیم. می‌فهمی این‌ها یعنی چه؟ نه. هیچ‌وقت نفهمیده‌ای و هرگز نخواهی فهمید.


Dream Of Escape

ــ الهیه کجاست سبا؟

ــ الهیه؟ کی گفته بِهت الهیه رو؟

ــ سر کلاس جامعه‌شناسی شهری شنیدم.

ــ الهیه... پلِ صدر رو می‌شناسی؟ اتوبان صدر. یه پل داره دیگه. هوم؟

ــ نه.

ــ خب. خیابون شریعتی رو می‌شناسی؟ اون بالای خیابون شریعتی. بالاتر از قلهک اون وَرا.

ــ نه. نمی‌شناسم.

ــ کجا رو می‌شناسی من آدرس بدم؟

ــ انقلابو. از انقلاب می‌شه رفت؟

ــ یا قَمَر. خب عِب نداره. این انقلابُ که هی اون‌وری بری، می‌رسی به پیچ‌شمرون. خب؟ پیچ‌شمرون تهِ شریعتی‌یه. شریعتی رو بریم بالا و بالا، می‌رسیم به پل صدر. سمتِ چپِ شریعتی زیرِ پل صدر، الهیه شروع می‌شه. باشه؟

ــ خب. لابد تو «ترافیک» گیر می‌کنی.

جوری می‌گوید ترافیک، که انگار دارد با تمسخر از یک مراسم آیینی حرف می‌زند که مربوط به فرهنگ او نیست. جواب می‌دهم اگر بخواهد از این مسیر برود، حتماً در مسیر جان خواهد داد. چشم می‌گرداند رو به درخت‌های دانشکده که باد دارد با روحشان بازی می‌کند. من هم سرم را می‌اندازم پایین و با گوشیِ موبایلم ور می‌روم.

ــ بدی تهران می‌دونی چیه؟ خوبه ها. جا زیاد داره. اما جاهاش واسه قایم شدنه. آدم اگه بخاد قایم شه، گل و گشادترین جا همین تهرانه. اما جا نداره که آدم فرار کنه. می‌گیری چی می‌گم؟

ــ واسه چی باید فرار کنه؟

خودم را می‌زنم به آن راه. مثل بنگاه‌داری که بازدیدکننده‌ی خانه، انگشتش را مستقیم نشانه رفته باشد به سقفی که دارد چکه می‌کند، شیشه‌ای که رنگ رویش ریخته و پشتش چیزی پیدا نیست، یا چاهی که برای اَبَد گرفته شده. خودم خوب می‌دانم که گریزی نیست. فراری نیست، چون هیچ راهی وجود ندارد. این مسیرها که از زیر پایمان جان می‌گیرند، به جایی ختم نمی‌شوند. یک مسیرِ دوّارِ بی‌نقص رسم می‌کنند و دویاره می‌رسند به همین نقطه‌ که نه آغاز است و نه پایان، اما هر چه هست، همین است. 

ــ هیچی. 

ــ بی‌خیال.

ــ آره.



از میان روزنوشت‌ها برای سِپ.

می‌دانی؟ می‌خواهم بگویم آدمِ... آدمِ... آیم اِ مِس. آدمِ شلخته و سرگردان و هردمبیلی هستم و گاهی در معنای مثبتش. البته شاید هم چیزِ مثبتی توی این نیست. مثلاً منظورم این است که سر و ته کارهام معلوم نیست. سر و ته دنیایم. مثل یک بچه که راه می‌افتد برود انتهای رنگین‌کمان را پیدا کند. جایی که هستم ــ مثل یک کاغذ بی‌خط مچاله ــ هیچ چیز را برای خودم تداعی نمی‌کند. شده بروی توی اتاق به بهانه‌ای و بعد فراموش کنی و چیزی توجه‌ت را جلب کند و راهت را کج کنی به سمتش؟ حالا فرض کن من با یک دلایل مستحکمی وارد این بخش زندگی شده‌ام و حالا نه دلیل‌ها دقیقاً خاطرم هست و نه چیزی مرا یادشان می‌اندازد. چشم می‌گردانم اطرافم و بعضی بازمانده‌های دنیاهای دیگر مرا می‌گیرند و سرم را باهاشان گرم می‌کنم.

حالا همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم شاید آن عنصر گم‌شده که از ذهن‌مان پرکشیده و ما را با دست‌های ساکت و زبان الکن جا گذاشته، نظم است. منظم شدن. این ملحفه‌ی کثافتی را که رویش نشسته‌ام و برای تو می‌نویسم شستن، صفحه‌ی لب‌تاپ را پاک کردن. آن کمد لباس‌ها که مثل بازار دست چندم فروشی‌های زاهدان شده تمیز کردن. مرتباً به تو نوشتن، مرتباً. می‌دانی چه می‌گویم؟ یک چیزی که این ماهیت سیال و دود‌آلود مرا جامد و سنگین کند، قالب بگیرد. تنم را به یک شکلِ خاص دربیاورد. صبح‌ها کمی بیدارتر شدن. حتی نمی‌خاهم کارِ خاصّی بکنم با این روزها. فقط دست‌نوشته‌هایم را سامان بدهم، کمی ذهنم را سامان بدهم، روزهایم را، مغزم را، حتی قلبم را.

.Been There

هنوز به دقّت می‌توانم شهریور نود را به خاطر بیاورم. اگر هم من نخواهم، صفحه کاغذهایی با آن دست‌خطِّ معوجی که در تاریکی خودم را باهاش به کاغذ گره زده‌ام برای زنده ماندن و نفس کشیدن، همه چیز را با جزییات به خاطرم می‌آورد.

 خودم را انداخته بودم توی یک کابوس، با پیش‌فرض ذهنی‌ای که این‌جا مثلن شهربازی‌ست. مثل آلیس، که قرار است به سرزمین عجایب وارد شود و به تدریج، گوشه‌های زمین شروع می‌کنند تیز شدن و خورشید سقوط می‌کند پایین و سایه‌ها بزرگ می‌شوند و درجا می‌بلعندش. «باشگاه دانش‌پژوهان جوان» تمامی امیدهای یک دختر هفده ساله را که هنوز به بی‌رحمی تاشی از جهالت عادت نکرده درجا بلعید و تفاله‌اش را بیرون پرت کرد.

آمدم از آن‌جا بیرون، با یک مدال نقره در دستم که عملن در آن مقطعِ زمانی به هیچ دردی نمی‌خورد و مایه‌ی آبروریزی هم بود و مرا از چیزی در امان نمی‌گذاشت و با «کِمیکال دیپِندسی فور سَنی‌تی» توی مغزم. [آناتِما گوش بدهید تا رستگار شوید.] من رشته‌ی دبیرستانم ریاضی فیزیک بود و می‌خواستم جامعه‌شناسی بخوانم، پس طبعن باید رشته‌ام را تغییر می‌دادم و فرصت زیادی هم نداشتم، چون سالِ پیش‌دانشگاهی بود و من کوچک‌ترین سرِنخی از درس‌های آن رشته‌ی کذا نداشتم و آلرِدی تابستان را هم از دست داده بودم. مدرسه‌مان هم تصمیم گرفت در همین راستا ما را در بیست و پنج شهریور بیاندازد بیرون ــ با لبخند و شانه‌های لاقیدی که بالا زده می‌شوند و دست‌هایی که خالی بودنشان به رخت کشید%:/.-!می‌شود ــ پس من هیچی نداشتم. به همه‌ی این‌ها فشارهای خانواده‌م مبتنی بر این که «گه زدی به زندگی خودت و ما» را اضافه باید کرد.

توی این وانفسا، بهار این‌جا بود و با چشم‌های تیز همیشگی‌اش به من ایمان داشت. وقت‌هایی که مادرم شُل می‌شد و دربرابر پدرم وا می‌داد، چشم‌های بهار این‌جا بود که نورش راهم را روشن کند. شبی که بهار رفت، فردایش توی مدرسه‌ی دیگری ثبتِ نام کردم و همه‌چی به خیر و خوشی با کمی کاهش وزن برای مامان و بابا تمام شد. اما من؟ نه. شب که با بهار خداحافظی کردم و مامان و بابا رفتند فرودگاه و من را خانه گذاشتند، با چشم‌های باز روی تخت دراز کشیدم. مطمئن نبودم که زنده باشم. نفس نمی‌کشیدم. صبح اولین پرتو نور که زد توی اتاق، بغض سه ساله‌ی من ترکید.

تمامِ مسیر خانه تا مدرسه را گریه کردم. مسیر برگشت را گریه کردم. توی مدرسه گریه کردم. توی خانه گریه کردم. فردا صبحش گریه کردم. کبود می‌شدم، نفسم بی‌رمق می‌شد و آهنگِ هادی پاکزاد را دوباره پلی می‌کردم: «یکی مثل تو، که می‌ره/ یکی مثل من می‌میره...» فلایینگِ آنتما را پلی می‌کردم و مثل یک سگِ کور زوزه می‌کشیدم. خودم را غرق کردم توی همه‌ی اشک‌هایی که می‌توانستم، و بعد سه روز بالاخره دهانم را بستم.

حالا، حالی است شبیه آن روزها. گیجم و مریض. صداها توی تنم نفوذ می‌کنند و سلول‌های سالم باقی‌مانده را از کار می‌اندازند. و این تنِ گیج را چسبانده‌ام به بهار. و بهار شنبه می‌رود و احتمالن من هم با او سقوط می‌کنم به تهِ دره، دره‌ای که سپیده با رفتنش من را یک قدم به لبه‌اش نزدیک‌تر کرده.

پ‌ن: بودن در یک موقعیتِ تکان دهنده یک بحث است، منتظر بودن برای برای یک رخداد ناگوار بحثِ دیگری‌ست. حالا هم من "منتظرم" که باد بیاید و رنگ‌های مرا محو و نابود کند و این، ابتدای ویرانی‌ست. 


انتحار

بعدها یاد گرفت که هرگز به پشتِ سرش نگاه نکند. وقتی سمفونیِ «خداحافظی» به اتمام رسید، و به سمت خانه برگشت، هرگز به عقب نگاه نکند. وقتی ماشین پشت سرش ــ با مکثی به کندی یک آه ــ دور زد، و نور زردی به زیرپاهایش انداخت، و سایه‌اش روی آسفالت پاخورده‌ی حیاط، کشیده و بالغ شد، هرگز، هرگز، چشم برنگرداند. هرگز از روی شانه‌ش به ردِّ به جا مانده از چشمانِ کسی، نگاه نیندازد.

ببخشید که تمرکزم بهم ریخته و آن‌قدرها خوب نمی‌نویسم.

× گورِ پدرِ اسم‌های مستعار که مثلاً قرار است شانس شناختن من را از شما بگیرد.

فردا شب ــ در واقع پس‌فردا صبح ــ س. دوباره می‌رود «شهرِ فرنگ». فردا شب هم «نونِ من» می‌رود شیراز. هقته‌ی دیگر هم خواهرم برمی‌گردد به خانه و زندگی‌ رهاشده‌اش در آن کشور سرمازده.

در من زنی هست این روزها، که می‌خواهد معده‌ی مچاله‌اش را، با متعلقاتِ آویزانش بکشد روی تخت، دراز بکشد، و منتظر عبور سیلِ گوزن‌های سردسیری از روی تنش شود. از دست دادن، جزیی از سبکِ زندگی‌ام شده. و این هم یک جور فراخوان برای همه‌ی شمایانی‌ست که دوستِ من‌اید. بیایید دستِ مرا بگیرید. مرا ببرید کتابخانه و بهم بگویید اگر مقاله بنویسم بهم شکلات می‌دهید یا هرچی. وگرنه هفته‌ها با آن معده‌ی دردناک می‌مانم روی تخت. ماه‌ها، و یا شاید... مدّت‌ها.

با چشمانی کاملن بی‌فروغ

اگر نوشتن را هم از من بگیرند، از آن چه که در درونم تکان می‌خورد، می‌ترسم. از آن چه که دنیایم را زیر رو می‌کند و هرگز راه به بیرون پیدا نمی‌کند. این چشم‌های همیشه مات و این خطِّ منقبض شده روی صورتم که هیچ راهی به آشوب درونم نمی‌برد. من بینِ داد کشیدن و نابود کردن دنیای بیرون با ذره‌های صدا و ساکت ماندن خرد کردنِ سلول‌های درونم همیشه دومی را انتخاب کرده‌ام. و ساده‌دلانه‌ست اگر فکر کنیم روزی و در مواجهه با کسی، این عادتِ مردمان کریه و خودنابودگر را کنار خواهم گذاشت و به چیز دیگری تبدیل خواهم شد.

بمان.

× دوست داشتنِ تو برای من، مثل یک قندانِ قند نیست که تمام شود. مصرف شود و تمام شود. توی این دنیای لعنتی که من یاد گرفتم برای کمتر کردن ضربه و تکان آدم‌ها به بدنم همه چیز را به هیچ حساب کنم و با شتاب و لبخند از بغلشان رد شوم، تو تنها چیزی هستی که به آن اهمیّت می‌دهم. تنها بیتِ خالی از زشتیِ زندگیِ من. تصور این که فاصله‌ی دست‌هایت از من بیشتر بشود دیوانه‌م می‌کند. تصور این که تو آن‌جا نایستاده باشی تا لبخندهای داغت را روانه‌م کنی، همیشه. تصور دور بودنت مرا دیوانه می‌کند. چه یک هفته و چه یک روز و حرفِ بیشترش هم نیست.

× این امنیت را کجا می‌توان پیدا کرد جز آن دوتا بازوی نرمِ نازنین؟ این همه امنیت کجاست دیگر برای من؟ این امنیت ماندنی که تو رفتی و من رفتم و آن فضای خالیِ گرم جا ماند پشتِ سرمان تا یکهو برگردیم عقب و نگاه کنیم و بگوییم خاک توی سرمان کنند، چه کار داریم می‌کنیم با خودمان؟

× «دویدن، و به یاری شتافتن» چیزی نبود که من بی تو بلد باشم.

× تو عشقِ زندگیِ من نیستی. تو یک مفهومی توی زندگی من. یک مفهوم ابدی. یک کلمه‌ی تازه. یک ترکیب با معنی منحصر به فرد که اگر نباشی، زندگی‌م از هم می‌پاشد و ستونی نیست که خودم را بهش ببندم. تو عشقِ زندگی من نیستی. تو تنها دوستِ منی. تنها دوست و بهترین دوست.


And I'm Still Afraid Of Time

× حتمن با همراهیِ این موزیک خوانده شود.

تب و تنِ داغ و بازویی که از زیر پتو جا مانده و یخ زده. از این شانه به شانه می‌شود. چشم‌هایش به کندی توی تاریک و روشنای شب باریک و باز می‌شوند. یک خطِ نابه‌جای نور، افتاده روی فرش، که خورشید نیست و ماه هم نیست و نور آبی برج‌های روبه‌رویی‌ست. خوابِ بوی کسی را دیده و آشفته شده. باد تابستانی داغ می‌زند روی بازوهای لختش.

حواسش جای خودش نیست که اگر بود، یادش می‌ماند که فردا با قرار گذاشته صبحِ زودتر از همه بیدار شود و از خانه بخزد بیرون. قبل از آن که آن چهره‌های پیر و مضطرب با پاهای لختشان دنبالش راه بیفتند و مچش را بگیرند. پس بهتر این است که زودتر بخوابد. اما نگاهش به خودش نیست. فکرش توی سرش نیست، فکرش خودش را از ارتفاعِ نهمین طبقه‌ی برج  پرت کرده پایین، حالا با آن تنِ زخمی و از زندگی برگشته توی خیابان‌ها می‌گردد. فکر ساکت است و گریه نمی‌کند و فقط می‌گردد، چاله‌ها را با دست‌های خسته و تاول‌زده‌اش می‌گردد و پیدا نمی‌کند چیزی را، کسی را که نمی‌داند کیست.

دوباره به شانه‌ی چپ می‌خوابد. اما نه، طاقباز دراز می‌کشد. چشم‎های درشتش از همیشه هوشیارترند. مثل کسی که منتظر است، منتظر است تا فکرش از گز کردن خیابان‌های خلوت‌زده‌ی شهر خسته شود و برگردد توی سرش. عجالتن تا برگردد، چشم‌ها می‌جوشند و داغ می‌شوند و سُر می‌خورند پایین.

 

خب، این هم از دست‌های قشنگِ من. می‌توانی برشان داری برای خودت.

امشب از آن شب‌هاست. سی‌دیِ فروغ فرخزاد را می‌گذارم توی لب‌تاپ. آنی که آهنگِ پینک‌فلوید وسط‌هایش ندارد. صدای فروغ رساتر است.

فروغ را گاهی فقط می‌شود حس کرد. همیشه می‌شود درک کرد. همیشه می‌شود فهمیدش. اما فقط گاهی، صدایش مثل بادِ سرمازده‌ی دمِ زمستان، می‌زند روی پوستِ آدم. آدم می‌تواند دهانش را باز کند و لب بزند. انگار که این منم و آنی که حرف‌های پراکنده‌ی مسطورش را ریسیده و رج زده و شعرشان کرده، خودِ من بوده‌ام و نه فروغ

شب است و من تنها هستم. زندگی‌ام توی حجمِ اتاقم با آن هوای مسمومش می‌گذرد و صدای فروغ، دمای تنِ مرا ــ توی این شبِ مردادی چله‌ی تابستان ــ می‌آورد پایین. پایین و پایین‌تر.

 

 

آه...

سهم من این است

سهم من این است 

سهم من،

آسمانی‌ست که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک‌ست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن.

سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید :

«دستهایت را

 دوست می‌دارم.»

 

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم،

سبز خواهم شد ،  می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم

و پرستوها در گودی انگشتانِ جوهریم

تخم خواهند گذاشت.

 

دوست‌ها و آدم‌ها: (2)

ساعت نه و نیم بود و من و تو حاشیه‌ی بلوار کشاورز را توی تاریکی بالا می‌رفتیم. بعدِ دو سال تازه دیده بودمت؛ بعد دو سال که از من دور بودی ولی انگار همیشه، همین‌جا، کنار دستِ من بودی و همه‌ی آن روزهای  سخت و بارانی و همه‌ی آن روزهای گرما زده را گذرانده بودی. انگار همه‌ی آن روزهایی که توی بخارات سیگار این کافه و آن کافه صورتم را می‌پوشاندم و همه‌ی روزهایی که گیج و سردرگم مثل خمیری از میان دست‌های نوید رها شده بودم. انگار تمامِ این مدت همه‌ی روزها پیش من بودی و حالا داستان‌هایم را لازم نیست برایت از اول شروع کنم چون همه‌شان را از بری.

همان طور قدم می‌زدیم و من از خنده تا شده بودم و زنگِ خنده‌هایم را باور نمی‌کردم. باور نمی‌کردم همان‌جورِ خل‌وضعِ دوست‌داشتنی کنارم باشی؛ انگار که هیچی نشده توی این دو سال، هنوز مطمئن باشی وقتی از پ. حرف می‌زنی من اَخم می‌کنم و بعد بگویی « آره؛ آخر سر همین پ. کار دستمان می‌دهد» و من سناریو بچینم که چه جوری قرار است کار دستت بدهد و تو هم آب و تابِ بالیوودی قضیه را زیاد کنی. بعد هم سه‌تایی‌مان توی کافه بشینیم روبه‌روی هم انگار که هیچی نشده؛ انگار یک شب تابستانی نیمه‌جان است و ما هم همان حرّاف‌های همیشگی هستیم. یادم می‌افتد که آ. می‌گفت وقتی بروی آن دورها فضای ذهنی‌ت عوض می‌شود و دیگر رشته‌هایی که با هزاران روح من و تو را بهم وصل کرده‌اند می‌پوسد و پاره می‌شود. به خودمان که نگاه می‌کنم؛ می‌گویم ما خلاف قاعده‌ها و خلاف‌آب‌شناکنندگان هستیم.


آب

شده‌ام «آب». آبی که توی یک شبِ دم کرده‌ی تابستان؛ روی دیوارِ سیمانی حیاط خانه‌ی قبلی‌مان پاشیده شده. با چشم‌های وق زده‌ام به آدم‌ها نگاه می‌کنم و چکّه‌هایی از من به کندی شره می‌کند روی زبری دیوار. کم می‌شوم، محو می‌شوم.

× این حسّ گریه‌ی مچاله‌ای که پناهی جز من ندارد این روزها.

× خسته‌ام آن‌قدر؛ که توان ندارم چشمم را توی حدقه بچرخانم.

کوچ.

من؛ یک مدت نسبتاً مدیدی نمی‌خواهم «این‌جا» بنویسم. حرف‌های جدی‌ترم را این تو خواهم زد:

Keep-Talking

تا ببینیم چه می‌شود. ته این مسیر یا من؛ خودم را پیدا می‌کنم، یا تهش همه‌چی می‌رود توی دوداندودی یک مهِ مبهم و چرت و بی‌مفهوم اصلاً.

من؛ خدا؛ پینک‌ فلوید.

× آن چه ذیلاً می‌آید تمامن عقاید شخصی این‌جانب است و نه لزومن عقاید عامّ جامع‌الشّمول.

× در آن‌چه ذیلاً می‌آید؛ منظور از موسیقیِ مدرن، برای نگارنده، ژانر «راک» بوده است و تمامی آن چه تاریخچه‌ی موسیقی می‌گوید این ژانر پشتِ سر گذاشته است.

در برابر دوراهه‌ی موسیقی کلاسیک و موسیقی مدرن؛ من همیشه موسیقی مدرن را ترجیح داده‌ام. موسیقی کلاسیک هرگز برای من دریچه‌ی به عوالم «انسانی» نبوده است. بارزترین و پررنگ‌ترین تصویری که ــ بعد از شنیدن آهنگ‌های کلاسیک مختلف ــ پشت پلک‌هایم می‌بینم؛ دنیای طبیعی گاهن پیچیده‌ای است، با نورهای مختلف، انگار که برای لحظه‌ای خدا از آن جا عبور کرده باشد؛ و مسلمن اثر از انسانِ حقیر آن دور و بر نیست. درست برعکس، از اولین بارهایی که با موسیقی راک آشنا شدم و صدای گیتار الکتریک، از پرده‌ی گوشم به خونم و از آن‌جا مستقیمن به قلبم سرایت کرد، به این نتیجه رسیدم که صدای گیتار الکتریک طیف وسیعی از تمامی عواطف انسانی را در برمی‌گیرد (خشم که شناخته شده ترین لحن برای گیتارالکتریک است؛ طغیان، اندوه، عشق، مانیا و جنون، فقدان و وابستگی، مرگ و بی‌نهایت امکان زندگی از دست رفته.) و فهمیدم دوگانه‌ی موسیقی کلاسیک و مدرن، به دوگانه‌ی خدا و انسان می‌ماند و طبیعتن پِرفورم کردنِ نقش انسان بر دوش موسیقی مدرن است و بس.

یک سال و اندی پیش بود که من بعد از مدت‌ها شروع کردم به پینک‌فلوید گوش دادن به طرز جدی‌تری. آن چیزی پینک‌ فلوید را از تمامی گروه‌های راکی که آمده‌اند ــ و به نظرم چه آن‌هایی که می‌آیند ــ جدا می‌کند؛ دنیای خودساخته‌ی انسانی پینک‌ فلوید است. پینک‌ فلوید ــ با تمرکز روی آلبوم «نیمه‌ی تاریک ماه»1 ــ از همه‌ی آن چیزهایی حرف می‌زند که یک انسان در طول زندگی‌ش به طور مستقیم و غیر مستقیم با آن‌ها درگیر می‌شود؛ و حتی می‌جنگد؛ مثل پول، جنون، زمان و حتی تمایز جامعه‌شناختی بین هویت «خود و گروه یکسان جامعه‌پذیر شده» و «آن دیگری».2

تمایز از آن‌جا آغاز می‌شود که شیوه‌ی پینک فلوید برای بیان این روایت‌ها از زندگی انسان؛ خیال‌انگیزتر از شیوه‌ی معمولی‌ست که هر کس دیگری تاکنون به کار گرفته است. تجربه‌ی مشابه طرفداران این گروه موسیقی نشان می‌دهد همه‌ی آن‌ها کم و بیش حسّ این را دارند که هنگام گوش دادن به روایت‌های این گروه، حس می‌کنند وارد دنیای جدیدی شده‌اند که در آن همه‌چیز در اوجِ مشابه بودن با عوالم انسانی، به طرز خیال‌انگیز و متفاوتی، تازه و دور از واقع به نظر می‌رسد و این همان دنیای ساخته‌ی پینک فلوید است. اعضای این گروه این گونه‌ی عجیب فضاسازی‌شان را تا حد زیادی مدیون مغزِ متفکر و از دست رفته ــ نه فقط به معنی درگذشته؛ بلکه نیز به معنای هرز شده ــ شان، سید برت هستند. پینک فلوید تا مدّت‌ها صرفن نقش انتقال هپروتی را داشت که که برت بعد از مصرف مواد مخدر تجربه می‌کرد؛ و شاید بالاخره این گروه موفق شد این دنیا را بدون استفاده از مواد مخدر به ما نشان بدهد.

بعد از این که این دوگانه‌ی صریح و پررنگِ موسیقی کلاسیک ــ مدرن/ خدا ــ انسان مشخص شده، شاید حالا متوجه ارزش تجربه‌ی شنیدن پینک فلوید از زبان ارکستر فیلارمونیک لندن بشویم. حسّی که شخصن داشتم، این بود که داستان انسان را، و روایت انسانی از زندگی را، از زبان کائنات مقتدر بشنوم. به نظر می‌رسید که خدا کمی نزدیک‌تر آمده باشد، این دفعه نه برای این که با ما به شیوه‌ی تحکم‌آمیز همیشگی‌ش حرف بزند؛ بلکه برای این که کمی بیشتر، داستان ما آدم‌ها را از زبان خودمان، و  به زبان خودش، گوش بدهد.


1ــ Dark Side Of The Moon

2ــ اشاره به آهنگ‌های Money، Brain Damage، Time و در نهایت Us And Them.

بعد از آن.

فکر می‌کنم از آن شب به بعد؛ حالت چشم‌هایش به کلی تغییر کردند. البته شاید نه «به کلی». اما آن‌قدری که فردا صبح توی آینه متوجه تغییرات فاحشی بشود و جا بخورد. پوسته‌ی بالایی پلک‌ها کبود شده بود، و خونِ شناور توی سفیدی به طرز عجیبی یک‌دست به نظر می‌رسید. مهم‌تر از همه نگاهی بود که از آن دو نقطه صادر می‌شد: خموده، بی‌اعتنا، و شاید حتی لرزان. مثل گدای سرمازده‌ای در برف، که عمداً از گرفتن نرده‌های پله‌ی خانه‌ اغنیا اجتناب کند؛ سُر بخورد؛ در حالت سقوط، چشمش را به سردر خانه دوخته باشد.

ماست.

ماست‌ها را هم می‌زنم. نگاهم می‌کند و می‌گوید: «ریدی که.» با خنده‌ای که از اول مهمانی روی لبهایش چرخ می‌خورد کم و زیاد می‌شود؛ ولی محو نمی‌شود. می‌گویم: «ببین اینا تو معدهمون همین‌جوری می‌شن. توفیری نداره.»

ــ خب ته تهش تو معدمون همه‌چی یه شکل می‌شه؛ دلیل نمی‌شه بریم اونو بخوریم!

می‌خندم و می‌روم توی آشپزخانه کنارش. ه. روی پای ر. نشسته‌است و دارد به کندیِ یک گربه نوازش می‌شود. دلم نمی‌خواهد چشمم بهشان بیفتد و توی دلم یک چیزی برود بالا و بیاید پایین. می‌ایستد کنارم: «کیکِ بی‌بی دوس داری؟»

ــ عصاره‌ی حیاته اصن.

ــ می‌دونی قراره من کیکارو قاچ کنم؟

ــ وا؟

ــ می‌خای واست پارتی بازی کنم؟

وا می‌دهم. مثل که بچه‌ی پنج ساله بالا پایین می‌پرم و به آرامی جیغ میکشم: آره، آره!

می‌خندد. بعد آهنگِ ابی می‌پیچد و صدای نکره‌ی چهار پنج‌تا پسر که هَمراهی می‌کنند: کــــــــــی اَشکاتو پـــــــاک می‌کنه...

ضربان بالا پایین رفتن آن سیاه‌چاله توی قلبم بیشتر می‌شود. بیخِ گوشم شروع می‌کند به زمزمه کردن. داد می‌زنم خفه کنین زِق زق مرتیکه رو وگرنه می‌زنم زیر گریه! خنده‌ها پرتاب می‌شوند توی هوا و همه یاد گذشته‌ها و از دست رفته‌ها می‌افتند. دستم را می‌گیرند می‌برند وسط تا بنشینم و ادای گریه کردن دربیاورم و بقیه پسرها دورم حلقه بزنند و ازم بپرسند چه کسی اشک‌های لعنتی‌م را پاک خواهد کرد. بازی که تمام شد، دوباره می‌روم توی آشپزخانه پناه می‌گیرم. می‌آید نزدیک‌تر. دارم می‌خندم و نمی‌خندم. آرام دستش را می‌کشد روی موهام و بهم می‌گوید تا آخر مهمانی حالم بهتر خواهد شد. به شیشه‌های عینکش زل می‌زنم و سعی می‌کنم باورش کنم.

 

.I Will Chew It/You Up And Leave

ــ سکانس اول: زنِ آن بیرون داشت جیغ می‌زد. جیــــــــــغ‌های ممتد و خراشنده. من و شیرین توی کتاب‌خانه‌ی دانشکده نشسته بودیم، من تاریخ می‌خاندم و او هاروکی موراکامی و من حسودی می‌کردم. اوّلش سرِمان را آوردیم بالا مثل گربه‌ها به هم لبخند زدیم: «چه چیز ناجوریه!» می‌دانم چه قدر بد است آدم به جیغ و درد دیگران بگوید "ناجور".اما بعدش ترسیدیم و دویدیم تا پشت دانشکده که ببینیم چرا. من فکر میکردم زنی در حال زاییدن است. شیرین هم لابد فکر می‌کرد دارند به زنی تجاوز می‌کنند. دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به زنی که داشت می‌گفت: «من مادرمو سالم آوردم این‌جا»؛ در فاصله‌ی کمتر از نیم‌متری نرده‌هایی که دانشکده را از بیمارستان شریعتی جدا می‌کنند. از لای آن تیغ‌های تیزی سر بالایی که ما را از زن دور نگه داشته بود، خشک شدیم و ضجه‌های واقعی زنی را شنیدیم که زار می‌زد «مامانم مُرد» و لبه‌ی سنگ‌ها نشستیم و به هم گفتیم «هی زن، امروز روزی‌ست که همه چیزِ درونِ تو را نابود خواهد کرد و هرگز، هرگز بعد از این مثل سابق نخواهد شد.» ضجه‌های زن که عادی شد، رفتیم بیرون از دانشکده تا خیالِ راه راهِ زن را از سرمان بیرون کنیم.

ــ سکانس دوم:

ــ م. درکه‌ست!

ــ کی؟

ــ م.ص.

ــ خب که چی؟

زنگ می‌زند. توضیح می‌دهد که م. شب ــ و شاید روزهای بعد ــ را توی «درکه» سر خواهد کرد. تازه می‌فهمم و سیاه‌چاله‌ی درونم سر باز می‌کند. می‌سپارد به من که بچه‌ها بگویم. قطع می‌کنیم. دست‌هایم می‌لرزند، نوشابه را روی میز می‌ریزم. خدا را شکر که با شیرین و بوهای خوب و غذاهای خوش‌مزه احاطه شده‌ام.

ــ سکانس سوم: م. چه چیز را به تو نشان داد شیرین؟ بخشِ سلطه‌پذیر وجودم را. ماهی‌ت را؟ ماهیِ ضعیف و به شدت وابسته‌ به آب و آفتاب و لالایی که تو همه‌مان هست؟ آره. بعدش هم تو را جوید و انداخت دور؟ آره.

ن. چه چیز را به تو نشان داد سبا؟ بخشِ سلطه‌گر وجودم را. سگ‌ت را؟ سگ خشنِ تکه‌پاره کننده‌ای که برای بهتر شدن وضع خودش بقیه را هل می‌دهد و له میکند و تو همه‌مان هست؟ آره. بعدش هم حس کردی دندان‌هایت درد می‌کنند و باید خود را بُکشی بس که بد بوده‌ای و هستی؟ آره. این که مردن بس نیست و بایذ جزغاله شوی؟ آره.

فکر کنم وقت آن است که حیوان‌های درونمان را توی قفس نگه داریم...

 

 

کرت کوبین برای من پیامبری‌ست؛ مظهر رستگاری.

صبح‌ش که ساعت بگذاری و هفت بیدار شوی، نه برای درس خواندن. بلکه چشم‌های پف دارت را بدوزانی به صفحه‌ی تلویزیون که داستان‌های عجایب این دنیایی را بشنوی. داستانِ «نیروانا» شدنِ «نیروانا». تمام روز خیالِ کرت کوبین ولت نمی‌کند که چطور در اوجِ زیبایی، در اوجِ جوانی و شهرت و هر کوفتی که آدم‌ها به خاطرش زندگی‌شان را قمار می‌کنند، از این زندگی استعفا داد و لای ابرها گم و گور شد.

هر داستانی از نیروانا، به کلیشه‌ی هیمشگی «نمی‌دونیم چی شد» ختم می‌شود. مسیرها می‌روند تا جایی که کوبین می‌شکند و هر تکه‌ی شکسته‌اش هزاران کریستال درخشان می‌شود که ما میراثان‌خواران بی‌مصرف بعد نوزده سال و هنوز که هنوز است ــ به عمر منی که سه روز بعد خودکشی‌اش به دنیا آمده‌ام ــ صدایش را دوره کنیم و آهنگ‌های پرهیاهویش را دوره کنیم و انگشت وسط دستمان را با خمیدگی کش داری بالا بیاوریم:

 *«.Well, Whatever, Never mind»

         



* بخشی از آهنگِ Smells Like Teen Spirit