|
عزیزم، من سگ نیستم. |
||
|
|
۱. شيك و مجلسي. زنگ ميزنم به آدمها كه گهكاريهايم براي خودم بماند. لبخند ميزنم، يقهي عقلم را ميگيرم و با خشونت پرتش ميكنم وسط حرف هايمان. لبخند ميزنم و مي گويم فلانكس بهمانطور است و بهمان كس را هم نميخواهم ديگر ببينم و نميگويم چرا. مثلن حل شد. گردنبند را محكم از گردنم ميكشم و زنجيرش پاره ميشود. شيك و مجلسي مينشينم به درست كردنش. لبخند هم يادم نميرود. ۲. فكر ميكنم. آرام موهاي نرمم را ميزنم پشت گوشم و يادم ميآيد اين كار، كار من نيست. انگار دستهاي سپيده را قرض گرفتهام. دلم... بگذريم. فكر ميكنم. به يك شب فكر ميكنم كه هيچ خاص نيست. هيچ خلوت نيست. پر از آدم هايي است كه پاهايشان را محكم رو ثانيهها چفت مي كنند و ميروند. به يك خيابان پر شلوغي فكر ميكنم. مثلن تجريش دم عيد. نميدانم. كسي كه به آرامي، به شانه ام فشار ميآورد. پر مهرباني. پر نااميدي از من. من آرام عقب ميروم. اول مي نشينم. بعد تاب نميآورم با چشمهاي نيمه بازم دراز ميكشم. وسط خيابان به آن شلوغي. آدمها از بغلم به تندي ميگذرند. اما قاب زمان من، شناور و كند، دور ميشود. دورم همهي چيزهاييست كه بايد به خاطر ميآوردهام. به فاصله سايش پلكهايم نفس مي كشم و... تمام.
+
تاريخ جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 11:18 بعد از ظهر نويسنده سابافالا
|
سایمون. ما داریم پیر میشویم. داریم تمام میشویم.
+
تاريخ پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 8:9 بعد از ظهر نويسنده سابافالا
«ــ فردا حتمن زنگ ميزنم. ملكهي من فردا به دنيا اومده.» لبخند میزنم و گوشیام را آرام، از روی مچ، میسرانم پایین. چیزی نمیگویم. فردا تولدم است و آرام یک گوشهی ذهنم به این فکر میکنم که چنان ده ساعت درسی بچپانم توی برنامهم که به عمرم نچپاندهام هیچجا. خسته نیستم. دال اگر این دوروبر بود، میدانست این هالهای که خودم را تویش مستغرق کردهام چه رنگی است و چهقدر است. این حالت ِ آرام ِ غدا نخوردن و حرف نزدن و ناخنها را برانداز کردن. دال نیست. اصلا مطمئنم نیستم از زمان هم که بود، این اطراف بوده باشد. خب، باید آرام و سبک، بپرم. از روی این موضوع و موضوعهای دیگر. و وجوری رفتار کنم که انگار قلبی در کار نیست. انگار چیزی مهم نیست. و خسته هم نیستم. کوشی را برمیدارم انگشتهایم را چفت میکنم دورش: «ــ اوج آهنگ سامدی هست؟ از بلکفیلد. اونجام دلم میخاد بمیرم.»
+
تاريخ جمعه 18 فروردین1391ساعت 9:53 بعد از ظهر نويسنده سابافالا
|
من؟ من گفتم هیچی از نود بارم نمیشود؟ من غلط کردم. اشتباه کردم. به مثابه یک خرگوش خوشبین بودم. فکر میکردم چه لطفی میکنم به خودم با این منتظر نبودنم برای اتفاقهای خوب. نود روی سرم آ و ا ر شد. خراب شد و ریخت پایین. تمام آن لحظه لحظههایی که با بدبینی همیشگیام جنگیده بودم و ذره ذره امیدهایی که با ناخنها و دندانها و پنجههای خشکم نگه داشته بودم، مثل بخارات گس و مسموم از روی زمین بلند شدند. توی گرگ و میش هراسان هوا محو شدند. و من، و تنهایی. و بازهم تنهایی. تنهایی بیکران ِ ابدی. من بر بلندای خرابههای نود ایستادهام حالا و مواظبم که نگاهم به پایین نیفتد. پایینی که خودم را با تقلاهای شرافتمندانهام ازش کشیدهام بیرون. شاید تنها چیزی برای افتخار کردن برایم مانده همین است، من بیشرف نبودم. انتخاب نکردم که نباشم. شاید فرصت نشد. شاید هم باید میبودم. باید دندانهایم به رخ یک مشت آدم هرز و بدکار میکشیدم. اما خب، نکشیدهام. و حالا زمان گذاشته است. این نود لعنتی تمام شده است. رفته است. و من زندهام هنوز. دوام آوردهام. انعکاسم توی آینهها هنوز دیده میشود و به همهی آن عوضیها با دهانهای متعفن پرلبخندشان و دندانهای پیروزمندانهشان نشان میدهد که برای دوام آوردن لازم نیست آدم بیشرف باشد. من دوام آوردهام. مشتهایم پر سر و صداتر از همیشه آمادهاند که استخوانهایشان را احاطه کنند. خرد کنند.
+
تاريخ سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8:12 بعد از ظهر نويسنده سابافالا
|
ــ از من متنفرید؟ جا میخورم. نگاه میکنم به شالگردن چهارخانهای که دور گردنش پیچانده و لبهی بالای عینک مشکیاش. فکر نمیکردم با من حرف بزند. اصلن فکر نمیکردم چیزی بگوید. فکر میکردم مثل بقیه کافیمن های این شهر یخزدهی پُرمدعا، یک مشت "مشتری ثابت" دارد که آرام با دست می زند پشتشان و زنهاشان را به اسم کوچک صدا میزند و "همان همیشگی" را آن پشت برایشان آماده میکند و بقیه آدمها هم که ارزش سرمایهگذاری ندارند. حالا به آرامی به ناو گفته بودم به آدم پشت خط بگوید ازش متنفرم و او شنیده بود. ــ از من متنفرید؟ وقت فکر کردن ندارم. یا میخواهم نشان بدهم که دستهایم خالی است دختر هیجدهسالهای هستم که هنوز آنقدر بزرگ نشده که موضع مشخصی در قبال آدمبزرگ ها داشته باشد و بخندم، یا باید به سرعت نور اخمهایم را بکشم توی صورتم و یک جواب شل و ول مسخره سرهم کنم. می خندم. ــ نه! یکی هست... که همهش هست. همهجا هست. توی همهی لحظهها سر و کلهش پیدا میشه. با اون بودم. میخندد. ــ به هر حال تو هر خانوادهای از این جور آدما پیدا میشه. مهم اینه که خواهر برادرها هوای هم رو داشته باشن. و نگاه محبتآمیزش روی من و ناو میگردد. مردک آمده که من را غافلگیر کند! بر میگردم پشتسرم و ناو را نگاه می کنم که دارد وسایل مرا جمع میکند. چیزی نمیگویم. میخندم و پول را حساب میکنم و از آن شهر بزرگ میآییم بیرون.
+
تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 8:29 بعد از ظهر نويسنده سابافالا
«اگه نمیتونی گریه کنی، پس چهکار میکنی؟» بعدش شروع کردیم به پوسیدن. حرفهامان بوی کهنگی گرفت و تنمان بوی نا. بعدش من شروع کردم گریه کردن و خون آمدن. گریه کردن و خون آمدن. تا انتهای دنیا را گریه کردن و بس هم نمیآمدم. بعدترش ما ماندیم و خودمان، که میخواستیم خودمان را پشت یک عالم آینه و کاغذ و بخارات دخانیات قایم کنیم. زدیم قلبمان را منفجر کردیم و زیر بارانی که از پوست و گوشتمان بر سر میبارید به هم لبخندهای لرزان زدیم. حالا هم که چیزی نمانده، مثل الکن ها به حفرههای خالی توی سینهی هم دیگر اشاره میکنیم، روی خاک دست و پا میزنیم، دور و بر هم میپلکیم که اگر نعشی مانده بود زودتر خلاصش کنیم...
+
تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 8:12 بعد از ظهر نويسنده سابافالا
چیز شیرین توی خانه نیست و من باید بروم سراغ گنجینهی شکلاتهای ناو. آرام یکی از بیسکوییتیهاش را میگذارم توی دهنم و به رو به مامان داد میکشم: به م. گفتم که به ب. بگه... که میبینم آنجور ِ احمقانهی پراَخم بیدلیل است و لابد من هم باید آن «جهنّم» ِ همیشگی را، که مثل آدامس کهنه یک گوشهی دهنم هست، بگویم و بروم توی غار تنهایی خودم. از سردرد مهمانی چند شب پیش بیرون آمدهام دیگر اما خوشیاش توی خونم مانده. کسی نیست که بشنود. اساسن یادگرفتهام خودم هم که دیگر بیخود دهانم را باز ِ تعریف کردن نکنم. انرژی میبرد. ناراحتی هم ندارد. به اوآر اس میزنم و میگویم بهتر که تنهام. میگوید شب ولنتاینی حالا؟ میگویم بله. به همهی آدمهای لعنتیای فکر میکنم لازم نیست امشب حضور ناخواستنیوارشان را با لبخندهای سه تا صد تومنیام یر به یر کنم و یک راحتی خاصی مینشیند توی دلم. بگذار مامانجان هر چه میخواهد اخم کند. زندگی یک جایی همینجا توی اتاقم سرش را نداخته پایین، قدم میزند وبه بستهی ریتراسپورتهای خوشمزهی ناو نگاه میکند. پ ن : عنوان پست نام آهنگی است از گروه راک امریکایی گریندی.
+
تاريخ سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 6:52 بعد از ظهر نويسنده سابافالا
|
|
|